[JUSTIFY]چنانكهگفته شد، از آنجا كه امام جواد نخستين امامى بود كه در خرد سالى به منصبامامت رسيد (1) ، حضرت مناظرات و بحث و گفتگوهايى داشته است كه برخى‏ازآنها بسيار پر سر و صدا و هيجان انگيز و جالب بوده است. علت اصلى پيدايشاين مناظرات اين بود كه از يك طرف، امامت او به خاطر كمى سن براى بسيارىاز شيعيان كاملا ثابت نشده بود (گرچه بزرگان و دانايان شيعه بر اساس عقيدهشيعه هيچ شك و ترديدى در اين زمينه نداشتند) ازينرو براى اطمينان خاطر وبه عنوان آزمايش، سؤالات فراوانى از آن حضرت مى‏كردند.
از طرف ديگر،در آن مقطع زمانى، قدرت «معتزله‏» افزايش يافته بود و مكتب اعتزال بهمرحله رواج و رونق گام نهاده بود و حكومت وقت در آن زمان از آنان حمايت وپشتيبانى مى‏كرد و از سلطه و نفوذ خود و ديگر امكانات مادى و معنوىحكومتى، براى استوارى و تثبيت‏خط فكرى آنان و ضربه زدن به گروههاى ديگر وتضعيف موقعيت و نفوذ آنان به هر شكلى بهره بردارى مى‏كرد. مى‏دانيم كه خطفكرى اعتزال در اعتماد بر عقل محدود و خطاپذير بشرى افراط مى‏نمود:معتزليان دستورها و مطالب دينى را به عقل خود عرضه مى‏كردند و آنچه را كهعقلشان صريحا تاييد مى‏كرد مى‏پذيرفتند و بقيه را رد و انكار مى‏كردند وچون نيل به مقام امامت امت در سنين خردسالى با عقل ظاهر بين آنان قابلتوجيه نبود، سؤالات دشوار و پيچيده‏اى را مطرح مى‏كردند تا به پندار خود،آن حضرت را در ميدان رقابت علمى شكست‏بدهند!
ولى در همه اين بحثها ومناظرات علمى، حضرت جواد (در پرتو علم امامت) با پاسخهاى قاطع و روشنگر،هر گونه شك و ترديد را در مورد پيشوايى خود از بين مى‏برد و امامت‏خود ونيز اصل امامت را تثبيت مى‏نمود. به همين دليل بعد از او در دورانامامت‏حضرت هادى (كه او نيز در سنين كودكى به امامت رسيد) اين موضوع مشكلىايجاد نكرد، زيرا ديگر براى همه روشن شده بود كه خردسالى تاثيرى دربرخوردارى از اين منصب خدايى ندارد.
مناظره با يحيى بن اكثم (2)
وقتى«مامون‏» از «طوس‏» به «بغداد» آمد، نامه‏اى براى حضرت جواد-عليهالسلام-فرستاد و امام را به بغداد دعوت كرد. البته اين دعوت نيز مثل دعوتامام رضا به طوس، دعوت ظاهرى و در واقع سفر اجبارى بود.
حضرت پذيرفتو بعد از چند روز كه وارد بغداد شد، مامون او را به كاخ خود دعوت كرد وپيشنهاد تزويج دختر خود «ام الفضل‏» را به ايشان كرد. امام در برابرپيشنهاد او سكوت كرد. (3) مامون اين سكوت را نشانه رضايت‏حضرت شمرد وتصميم گرفت مقدمات اين امر را فراهم سازد. او در نظر داشت مجلس جشنى تشكيلدهد، ولى انتشار اين خبر در بين بنى عباس انفجارى به وجود آورد: بنى عباساجتماع كردند و با لحن اعتراض آميزى به مامون گفتند: اين چه برنامه‏اىاست؟ اكنون كه على بن موسى از دنيا رفته و خلافت‏به عباسيان رسيده بازمى‏خواهى خلافت را به آل على برگردانى؟ ! بدان كه ما نخواهيم گذاشت اينكار صورت بگيرد، آيا عداوتهاى چند ساله بين ما را فراموش كرده‏اى؟ ! مامونپرسيد: حرف شما چيست؟ گفتند: اين جوان خردسال است و از علم و دانش بهره‏اىندارد.
مامون گفت: شما اين خاندان را نمى‏شناسيد، كوچك و بزرگ اينهابهره عظيمى از علم و دانش دارند و چنانچه حرف من مورد قبول شما نيست او راآزمايش كنيد و مرد دانشمندى را كه خود قبول داريد بياوريد تا با اين جوانبحث كند و صدق گفتار من روشن گردد.
عباسيان از ميان دانشمندان، «يحيىبن اكثم‏» را (به دليل شهرت علمى وى) انتخاب كردند و مامون جلسه‏اى براىسنجش ميزان علم و آگاهى امام جواد ترتيب داد. در آن مجلس يحيى رو به مامونكرد و گفت: اجازه مى‏دهى سؤالى از اين جوان بنمايم؟
مامون گفت: ازخود او اجازه بگير. يحيى از امام جواد اجازه گرفت. امام فرمود: هر چهمى‏خواهى بپرس. يحيى گفت: درباره شخصى كه محرم بوده و در آن حال حيوانى راشكار كرده است، چه مى‏گوييد؟ (4) امام جواد-عليه السلام-فرمود: آيا اينشخص، شكار را در حل (خارج از محدوده حرم) كشته است‏يا در حرم؟ عالم به حكمحرمت‏شكار در حال احرام بوده يا جاهل؟ عمدا كشته يا بخطا؟ آزاد بوده يابرده؟ صغير بوده يا كبير؟ براى اولين بار چنين كارى كرده يا براى چندمينبار؟ شكار او از پرندگان بوده يا غير پرنده؟ از حيوانات كوچك بوده يابزرگ؟ باز هم از انجام چنين كارى ابا ندارد يا از كرده خودپشيمان است؟ درشب شكار كرده يا در روز؟ در احرام عمره بوده يا احرام حج؟ ! يحيى بن اكثماز اين همه فروع كه امام براى اين مسئله مطرح نمود، متحير شد و آثارناتوانى و زبونى در چهره‏اش آشكار گرديد و زبانش به لكنت افتاد به طورى كهحضار مجلس ناتوانى او را در مقابل آن حضرت نيك دريافتند. مامون گفت: خداىرا بر اين نعمت‏سپاسگزارم كه آنچه من انديشيده بودم همان شد. سپس بهبستگان و افراد خاندان خود نظر انداخت و گفت: آيا اكنون آنچه را كهنمى‏پذيرفتيد دانستيد؟ ! (5)
حكم شكار در حالات گوناگون توسط محرم
آنگاهپس از مذاكراتى كه در مجلس صورت گرفت، مردم پراكنده گشتند و جز نزديكانخليفه، كسى در مجلس نماند. مامون رو به امام جواد-عليه السلام-كرد و گفت:قربانت گردم خوب است احكام هر يك از فروعى را كه در مورد كشتن صيد در حالاحرام مطرح كرديد، بيان كنيد تا استفاده كنيم. امام جواد-عليهالسلام-فرمود: بلى، اگر شخص محرم در حل (خارج از حرم) شكار كند و شكار ازپرندگان بزرگ باشد، كفاره‏اش يك گوسفند است و اگر در حرم بكشد كفاره‏اش دوبرابر است;و اگر جوجه پرنده‏اى را در بيرون حرم بكشد كفاره‏اش يك بره استكه تازه از شير گرفته شده باشد، و اگر آن را در حرم بكشد هم بره و هم قيمتآن جوجه را بايد بدهد;و اگر شكار از حيوانات وحشى باشد، چنانچه گورخر باشدكفاره‏اش يك گاو است و اگر شتر مرغ باشد كفاره‏اش يك شتر است و اگر آهوباشد كفاره آن يك گوسفند است و اگر هر يك از اينها را در حرم بكشدكفاره‏اش دو برابر مى‏شود. و اگر شخص محرم كارى بكند كه قربانى بر او واجبشود، اگر در احرام حج‏باشد بايد قربانى را در «منى‏» ذبح كند و اگر دراحرام عمره باشد بايد آن را در «مكه‏» قربانى كند. كفاره شكار براى عالم وجاهل به حكم، يكسان است;منتها در صورت عمد، (علاوه بر وجوب كفاره) گناهنيز كرده است، ولى در صورت خطا، گناه از او برداشته شده است. كفاره شخصآزاد بر عهده خود او است و كفاره برده به عهده صاحب او است و بر صغيركفاره نيست ولى بر كبير واجب است و عذاب آخرت از كسى كه از كرده‏اش پشيماناست‏برداشته مى‏شود، ولى آنكه پشيمان نيست كيفر خواهد شد (6) .
قاضى القضات مات مى‏شود!
مامونگفت: احسنت اى ابا جعفر! خدا به تو نيكى كند! حال خوب است‏شما نيز از يحيىبن اكثم سؤالى بكنيد همان طور كه او از شما پرسيد. در اين هنگام ابوجعفر-عليه السلام-به يحيى فرمود: بپرسم؟ يحيى گفت: اختيار با شماستفدايت‏شوم، اگر توانستم پاسخ مى‏گويم و گرنه از شما بهره‏مند مى‏شوم. ابوجعفر-عليه السلام-فرمود: به من بگو در مورد مردى كه در بامداد به زنىنگاه‏مى‏كند و آن نگاه حرام است، و چون روز بالا مى‏آيد آن زن بر او حلالمى‏شود، و چون ظهر مى‏شود باز بر او حرام مى‏شود، و چون وقت عصر مى‏رسد براو حلال مى‏گردد، و چون آفتاب غروب مى‏كند بر او حرام مى‏شود، و چون وقتعشاء مى‏شود بر او حلال مى‏گردد، و چون شب به نيمه مى‏رسد بر او حراممى‏شود، و به هنگام طلوع فجر بر وى حلال مى‏گردد؟ اين چگونه زنى است و باچه چيز حلال و حرام مى‏شود؟
يحيى گفت: نه، به خدا قسم من به پاسخ اينپرسش راه نمى‏برم، و سبب حرام و حلال شدن آن زن را نمى‏دانم، اگر صلاحمى‏دانيد از جواب آن، ما را مطلع سازيد. ابو جعفر-عليه السلام-فرمود: اينزن، كنيز مردى بوده است. در بامدادان، مرد بيگانه‏اى به او نگاه مى‏كند وآن نگاه حرام بود، چون روز بالا مى‏آيد، كنيز را از صاحبش مى‏خرد و بر اوحلال مى‏شود، چون ظهر مى‏شود او را آزاد مى‏كند و بر او حرام مى‏گردد، چونعصر فرا مى‏رسد او را به حباله نكاح خود در مى‏آورد و بر او حلال مى‏شود،به هنگام مغرب او را «ظهار» مى‏كند (7) و بر او حرام مى‏شود، موقع عشاكفاره ظهار مى‏دهد و مجددا بر او حلال مى‏شود چون نيمى از شب مى‏گذرد اورا طلاق مى‏دهد و بر او حرام مى‏شود و هنگام طلوع فجر رجوع مى‏كند و زن براو حلال مى‏گردد (8) .
جلوه‏هايى از علم گسترده امام
1-فتواى قضائى امام و شكست فقهاى دربارى
امامجواد-عليه السلام-غير از مناظراتش كه دو نمونه از آن ياد شد، گاه ازراههاى ديگر نيز بيمايگى فقها و قضات دربارى را روشن نموده برترى خود برآنان را در پرتو علم امامت ثابت مى‏كرد و از اين رهگذر اعتقاد به اصل«امامت‏» را در افكار عمومى تثبيت مى‏نمود. از آن جمله فتوايى بود كه امامدر مورد چگونگى قطع دست دزد صادر كرد كه تفصيل آن بدين قرار است: «زرقان‏»(9) ، كه با «ابن ابى دؤاد» (10) دوستى و صميميت داشت، مى‏گويد: يك روز«ابن ابى دؤاد» از مجلس معتصم بازگشت، در حالى كه بشدت افسرده و غمگينبود. علت را جويا شدم. گفت: امروز آرزو كردم كه كاش بيست‏سال پيش مردهبودم! پرسيدم: چرا؟ گفت: به خاطر آنچه از ابو جعفر (امام جواد) در مجلسمعتصم بر سرم آمد! گفتم: جريان چه بود؟
[/JUSTIFY]
[JUSTIFY]گفت:شخصى به سرقت اعتراف كرد و از خليفه (معتصم) خواست كه با اجراى كيفر الهىاو را پاك سازد. خليفه همه فقها را گرد آورد و «محمد بن على‏» (حضرت جواد)را نيز فرا خواند و از ما پرسيد: دست دزد از كجا بايد قطع شود؟ من گفتم:از مچ دست.
گفت: دليل آن چيست؟ گفتم: چون منظور از دست در آيه تيمم:«فامسحوا بوجوهكم و ايديكم‏» (11) : «صورت و دستهايتان را مسح كنيد» تا مچدست است. گروهى از فقها در اين مطلب با من موافق بودند و مى‏گفتند: دستدزد بايد از مچ قطع شود، ولى گروهى ديگر گفتند: لازم است از آرنج قطع شود،و چون معتصم دليل آن را پرسيد، گفتند: منظور از دست در آيه وضو: «فاغسلواوجوهكم و ايديكم الى المرافق‏» (12) : «صورتها و دستهايتان را تاآرنج‏بشوييد» تا آرنج است. آنگاه معتصم رو به محمد بن على (امام جواد) كردو پرسيد: نظر شما در اين مسئله چيست؟
گفت: اينها نظر دادند، مرا معاف بدار. معتصم اصرار كرد و قسم داد كه بايد نظرتان را بگوييد.
محمدبن على گفت: چون قسم دادى نظرم را مى‏گويم. اينها در اشتباهند، زيرا فقطانگشتان دزد بايد قطع شود و بقيه دست‏بايد باقى بماند. معتصم گفت: به چهدليل؟ گفت: زيرا رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: سجده بر هفتعضو بدن تحقق مى‏پذيرد: صورت (پيشانى) ، دو كف دست، دو سر زانو، و دو پا(دو انگشت‏بزرگ پا) . بنا بر اين اگر دست دزد از مچ يا آرنج قطع شود، دستىبراى او نمى‏ماند تا سجده نماز را به جا آورد، و نيز خداى متعالمى‏فرمايد: «و ان المساجد لله فلا تدعوا مع الله احدا» (13) : «سجده گاهها(هفت عضوى كه‏سجده بر آنها انجام مى‏گيرد) از آن خداست، پس، هيچ كس راهمراه و همسنگ با خدا مخوانيد (و عبادت نكنيد) » (14) و آنچه براى خداست،قطع نمى‏شود. «ابن ابى دؤاد» مى‏گويد: معتصم جواب محمد بن على را پسنديد ودستور داد انگشتان دزد را قطع كردند (و ما نزد حضار، بى آبرو شديم!) و منهمانجا (از فرط شرمسارى و اندوه) آرزوى مرگ كردم! (15)
2-حديث‏سازان رسوا مى‏شوند!
نقلشده است كه پس از آنكه مامون دخترش را به امام جواد تزويج كرد (16) درمجلسى كه مامون و امام و يحيى بن اكثم و گروه بسيارى در آن حضور داشتند،يحيى‏به امام گفت: روايت‏شده است كه جبرئيل به حضور پيامبر رسيد و گفت: يامحمد! خدا به شما سلام مى‏رساند و مى‏گويد: «من از ابوبكر راضى هستم، ازاو بپرس كه آيا او هم از من راضى است؟ » . نظر شما درباره اين حديث چيست؟(17) امام فرمود: من منكر فضيلت ابوبكر نيستم، ولى كسى كه اين خبر را نقلمى‏كند بايد خبر ديگرى را نيز كه پيامبر اسلام در حجة الوداع بيان كرد، ازنظر دور ندارد. پيامبر فرمود: «كسانى كه بر من دروغ مى‏بندند، بسيارشده‏اند و بعد از من نيز بسيار خواهند بود. هر كس بعمد بر من دروغ ببندد،جايگاهش در آتش خواهد بود. پس چون حديثى از من براى شما نقل شد، آن را بهكتاب خدا و سنت من عرضه كنيد، آنچه را كه با كتاب خدا و سنت من موافق بود،بگيريد و آنچه را كه مخالف كتاب خدا و سنت من بود، رها كنيد» . امام جوادافزود: اين روايت (درباره ابوبكر) با كتاب خدا سازگار نيست، زيرا خداوندفرموده است: «ما انسان را آفريديم و مى‏دانيم در دلش چه چيز مى‏گذرد و مااز رگ گردن به او نزديكتريم‏» (18) . آيا خشنودى و ناخشنودى ابوبكر بر خداپوشيده بوده است تا آن را از پيامبر بپرسد؟ ! اين عقلا محال است. يحيىگفت: روايت‏شده است كه: «ابوبكر و عمر در زمين، مانند جبرئيل در آسمانهستند» . حضرت فرمود: درباره اين حديث نيز بايد دقت‏شود، چرا كه جبرئيل وميكائيل دو فرشته مقرب درگاه خداوند هستند و هرگز گناهى از آن دو سر نزدهاست‏و لحظه‏اى از دايره اطاعت‏خدا خارج نشده‏اند، ولى ابوبكر و عمر مشركبوده‏اند، و هر چند پس از ظهور اسلام مسلمان شده‏اند، اما اكثر دورانعمرشان را در شرك و بت پرستى سپرى كرده‏اند، بنابر اين محال است كه خدا آندو را به جبرئيل و ميكائيل تشبيه كند.
يحيى گفت: همچنين روايت‏شده است كه: «ابو بكر و عمر دو سرور پيران اهل بهشتند» (19) . درباره اين حديث چه مى‏گوييد؟ .
حضرتفرمود: اين روايت نيز محال است كه درست‏باشد، زيرا بهشتيان همگى جوانند وپيرى در ميان آنان يافت نمى‏شود (تا ابو بكر و عمر سرور آنان باشند! ) اينروايت را بنى اميه، در مقابل حديثى كه از پيامبر اسلام صلى الله عليه وآله و سلم درباره حسن و حسين-عليهما السلام-نقل شده است كه «حسن و حسين دوسرور جوانان اهل بهشتند» ، جعل كرده‏اند.
يحيى گفت: روايت‏شده است كه«عمر بن خطاب چراغ اهل بهشت است‏» . حضرت فرمود: اين نيز محال است;زيرا دربهشت، فرشتگان مقرب خدا، آدم، محمد صلى الله عليه و آله و سلم و همه انبياو فرستادگان خدا حضور دارند، چطور بهشت‏با نور اينها روشن نمى‏شود ولى بانور عمر روشن مى‏گردد؟ ! يحيى اظهار داشت: روايت‏شده است كه «سكينه‏» بهزبان عمر سخن مى‏گويد (عمر هر چه گويد، از جانب ملك و فرشته مى‏گويد) .حضرت فرمود: من منكر فضيلت عمر نيستم;ولى ابوبكر، با آنكه از عمر افضلاست، بالاى منبر مى‏گفت: «من شيطانى دارم كه مرا منحرف مى‏كند،هرگاه‏ديديد از راه راست منحرف شدم، مرا به راه درست‏باز آوريد» . يحيىگفت: روايت‏شده است كه پيامبر فرمود: «اگر من به پيامبرى مبعوث نمى‏شدم،حتما عمر مبعوث مى‏شد» (20) . امام فرمود: كتاب خدا (قرآن) از اين حديثراست‏تر است، خدا در كتابش فرموده است: «به خاطر بياور هنگامى را كه ازپيامبران پيمان گرفتيم، و از تو و از نوح... » (21) . از اين آيه صريحا برمى‏آيد كه خداوند از پيامبران پيمان گرفته است، در اين صورت چگونه ممكناست پيمان خود را تبديل كند؟ هيچ يك از پيامبران به قدر چشم به هم زدن بهخدا شرك نورزيده‏اند، چگونه خدا كسى را به پيامبرى مبعوث مى‏كند كه بيشترعمر خود را با شرك به خدا سپرى كرده است؟ ! و نيز پيامبر فرمود: «در حالىكه آدم بين روح و جسد بود (هنوز آفريده نشده بود) من پيامبر شدم‏» .
بازيحيى گفت: روايت‏شده است كه پيامبر فرمود: «هيچگاه وحى از من قطع نشد، مگرآنكه گمان بردم كه به خاندان خطاب (پدر عمر) نازل شده است‏» ، يعنى نبوتاز من به آنها منتقل شده است. حضرت فرمود: اين نيز محال است، زيرا امكانندارد كه پيامبر در نبوت خود شك كند، خداوند مى‏فرمايد: «خداوند ازفرشتگان و همچنين از انسانها رسولانى بر مى‏گزيند» (22) . (بنابر اين، باگزينش الهى، ديگر جاى شكى براى پيامبر در باب پيامبرى خويش وجود ندارد) .يحيى گفت: روايت‏شده است كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: «اگرعذاب نازل مى‏شد، كسى جز عمر از آن نجات نمى‏يافت‏» . حضرت فرمود: اين نيزمحال است، زيرا خداوند به پيامبر اسلام فرموده است: «و مادام كه تو درميان آنان هستى، خداوند آنان را عذاب نمى‏كند و نيز مادام كه استغفارمى‏كنند، خدا عذابشان نمى‏كند» (23) . بدين ترتيب تا زمانى كه پيامبر درميان مردم است و تا زمانى كه مسلمانان استغفار مى‏كنند، خداوند آنان راعذاب نمى‏كند (24) .
پى‏نوشتها:
1) پس از آن حضرت، فرزندش علىهادى-عليه السلام-نيز در همين سنين و بلكه كمتر از آن به امامت رسيد و بعداز او امام مهدى-عليه السلام-نيز، در حالى كه بيش از نج‏سال نداشت، به اينمنصب نائل گرديد.
2) يحيى يكى از دانشمندان نامدار زمان مامون، خليفهعباسى، بود كه شهرت علمى او در رشته‏هاى گوناگون علوم آن زمان زبانزد خاصو عام بود. او در علم فقه تبحر فوق العاده‏اى داشت و با آنكه مامون خود ازنظر علمى وزنه بزرگى بود، ولى چنان شيفته مقام علمى يحيى بود كه ادارهامور مملكت را به عهده او گذاشت و با حفظ سمت، مقام قضاء را نيز به وىواگذار كرد. يحيى علاوه بر اينها ديوان محاسبات و رسيدگى به فقرا را نيزعهده دار بود. خلاصه آنكه تمام كارهاى كشور اسلامى پهناور آن روز زير نظراو بود و چنان در دربار مامون تقرب يافته بود كه گويى نزديكتر از او بهمامون كسى نبود.
اما متاسفانه يحيى، با آن مقام بزرگ علمى، از شخصيتمعنوى برخوردار نبود. او علم را براى رسيدن به مقام و شهرت و به منظور فخرفروشى و برترى جويى فراگرفته بود. هر دانشمندى به ديدار او مى‏رفت، آنقدراز علوم گوناگون از وى سؤال مى‏كرد تا طرف به عجز خود در مقابل وى اقراركند!
3) در مورد ازدواج امام جواد، در صفحات آينده توضيح خواهيم داد.
4)يكى از اعمالى كه براى اشخاص در حال احرام، در جريان اعمال حج‏يا عمرهحرام است‏شكار كردن است. در ميان احكام فقهى، احكام حج، پيچيدگى خاصىدارد، ازينرو افرادى مثل يحيى بن اكثم، از ميان مسائل مختلف، احكام حج رامطرح مى‏كردند تا به پندار خود، امام را در بن بست علمى قرار دهند!
5)مجلسى، بحار الانوار، الطبعة الثانية، تهران، المكتبة الاسلامية، 1395 ه.ق، ج 50، ص 75-76-قزوينى، سيد كاظم، الامام الجواد من المهد الى اللحد،الطبعة الاولى، بيروت، مؤسسة البلاغ، 1408 ه. ق، ص 168-172. راوى اين قضيه«ريان بن شبيب‏» -دايى معتصم-است كه از ياران امام رضا-عليه السلام-و امامجواد و از محدثان مورد وثوق بوده است (قزوينى، همان كتاب، ص 168-شيخ مفيد،الارشاد، قم، مكتبة بصيرتى، ص 319-321-طبرسى، الاحتجاج، نجف، المطبعةالمرتضوية، 1350، ص 245-مسعودى، اثبات الوصية، نجف، منشورات المطبعةالحيدرية، 1374 ه. ق، ص 216-شيخ مفيد، الاختصاص، تصحيح و تعليق: علي اكبرالغفاري، منشورات جماعة المدرسين في الحوزة العلمية-قم المقدسة، ص 99) .
6)مجلسى، همان كتاب، ص 77-قزوينى، همان كتاب، ص 174-شيخ مفيد، الارشاد، ص322-طبرسى، همان كتاب، ص 246-مسعودى، همان كتاب، ص 217-شيخ مفيد،الاختصاص، ص 100.
7) ظهار عبارت از اين است كه مردى به زن خود بگويد:پشت تو براى من يا سبت‏به من، مانند پشت مادرم يا خواهرم، يا دخترم هست، ودر اين صورت بايد كفاره ظهار بدهد تا همسرش مجددا بر او حلال گردد. ظهارپيش از اسلام در عهد جاهليت نوعى طلاق حساب مى‏شد و موجب حرمت ابدىمى‏گشت، ولى حكم آن در اسلام تغيير يافت و فقط موجب حرمت و كفاره (به شرحىكه گفته شد) گرديد.
[/JUSTIFY]
8) مجلسى، همان كتاب، ص 78-قزوينى، همان كتاب، ص 175-شيخ مفيد، الارشاد، ص 322-طبرسى، همان كتاب، ص 247.
9)زرقان (بر وزن عثمان) لقب ابو جعفر بوده كه مردى محدث بوده است و فرزندشبنام «عمرو» استاد اصمعى محسوب مى‏شده است (مجلسى، همان كتاب، ج 50، ص 5،پاورقى) .
10) ابن ابى دؤاد (بر وزن غراب) در زمان خلافت مامون،معتصم، واثق و متوكل عباسى، قاضى بغداد بوده است (مجلسى، همان كتاب، ص 5،پاورقى)
11) سوره مائده: آيه 5.
12) سوره مائده: آيه 5.
13) سوره جن: آيه 18.
14)مسجد (بكسر جيم: بر وزن مجلس، يا بفتح جيم: بر وزن مشعل، جمع آن مساجد) بهمعناى محل سجده است، و همان طور كه مسجدها و خانه خدا و مكانى كه پيشانىروى آن قرار مى‏گيرد، محل سجده هستند، خود پيشانى و شش عضو ديگر نيز كه باآنها سجده مى‏كنيم محل سجده محسوب مى‏شوند و به همين اعتبار در اين روايت«المساجد» به معناى هفت عضوى كه با آنها سجده مى‏شود، تفسير شده است. نيزدر دو روايت ديگر از امام صادق-عليه السلام-در كتاب كافى و همچنين يكروايت در تفسير على بن ابراهيم قمى «المساجد» به همين هفت عضو تفسير شدهاست. شيخ صدوق نيز در كتاب «فقيه‏» ، «المساجد» را به هفت عضو سجده تفسيرنموده است. همين معنا را از «سعيد بن جبير» و «زجاج‏» و «فراء» نيز نقلكرده‏اند. ضمنا بايد توجه داشت كه اگر تفسير «المساجد» به هفت عضو يادشده، جاى خدشه داشت، حتما فقهائى كه در مجلس معتصم حاضر و در صددخرده‏گيرى بر كلام امام بودند، اشكال مى‏كردند. بنا بر اين چون هيچ گونهاعتراضى از طرف فقهاى حاضر در مجلس ابراز نشد، معلوم مى‏شود به نظر آناننيز «المساجد» به معناى هفت عضو سجده بوده و يا لااقل يكى از معانى آنمحسوب مى‏شده است. (پيشواى نهم حضرت امام محمد تقى-عليه السلام-، مؤسسه درراه حق، ص 26-29، به نقل از: تفسير صافى، ج 2، ص 752-تفسير نور الثقلين، ج5، ص 440-تفسير مجمع البيان، ج 10، ص 372) .
15) پيشواى نهم... ،همان صفحات-طبرسى، مجمع البيان، شركة المعارف الاسلامية، 1379 ه. ق، ج 10،ص 372-عياشى، كتاب التفسير، تصحيح و تعليق: حاج سيد هاشم رسولى محلاتى
،قم، مطبعة علمية، ج 1، ص 320-سيد هاشم حسيني بحراني، البرهان في تفسيرالقرآن، قم، مطبوعاتي اسماعيليان، ج 1، ص 471-مجلسى، همان كتاب، ج 50، ص1-5-قزوينى، همان كتاب، ص 294-شيخ حر عاملى، وسائل الشيعة، بيروت، داراحياء التراث العربي، ج 18، ص 490 (ابواب حد السرقة، باب 4) .
16) در مورد اين ازدواج در صفحات آينده بحث‏خواهيم كرد.
17) علامه امينى در كتاب الغدير (ج 5، ص 321) مى‏نويسد: اين حديث دروغ و از احاديث مجعول محمد بن بابشاذ است.
18) «و لقد خلقنا الانسان و نعلم ما توسوس به نفسه و نحن اقرب اليه من حبل الوريد» (سوره ق: 16) .
19)علامه امينى اين حديث را از برساخته‏هاى «يحيى بن عنبسة‏» شمرده و غيرقابل قبول مى‏داند، زيرا يحيى شخصى جاعل حديث و دغلكار بوده است (الغدير،ج 5، ص 322) . «ذهبى‏» نيز «يحيى بن عنبسه‏» را جاعل حديث و دغلكار ودروغگو مى‏داند و او را معلوم الحال شمرده و احاديثش را مردود معرفىمى‏كند (ميزان الاعتدال، الطبعة الاولى، تحقيق: على محمد البجاوى، داراحياء الكتب العربية، 1382 ه. ق، ج 4، ص 400) .
20) علامه امينى ثابت كرده است كه راويان اين حديث دروغگو بوده‏اند (الغدير، ج 5، ص 312 و 316) .
21) «و اذ اخذنا من النبيين ميثاقهم و منك و من نوح‏» (سوره احزاب: 7)
22) «الله يصطفي من الملائكة رسلا و من الناس‏» (سوره حج: 75)
23) «و ما كان الله ليعذبهم و انت فيهم و ما كان الله معذبهم و هم يستغفرون‏» (سوره انفال: 33)
24)طبرسى، احتجاج، نجف، المطبعة المرتضوية، 1350 ه. ق، ج 2، ص 247-248-مجلسى،بحار الانوار، الطبعة الثانية، تهران، المكتبة الاسلامية، 1395 ه. ق، ج50، ص 80-83-قرشى، سيد على اكبر، خاندان وحى، چاپ اول، تهران، دار الكتبالاسلامية، 1368 ه. ش، ص 644-647-مقرم، سيد عبد الرزاق، نگاهى گذرا برزندگانى امام جواد-عليه السلام-، ترجمه دكتر پرويز لولاور، مشهد، بنيادپژوهشهاى اسلامى آستان قدس رضوى، 1370 ه. ش، ص 98-100.