نمایش نتایج: از شماره 1 تا 5 , از مجموع 5

موضوع: مناظره‏های امام جعفر صادق (علیه السلام)

  1. #1
    کاربرسایت اعتقادات آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۵-۲۲
    نوشته ها
    4,726
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 2 در 2 پست

    مناظره‏های امام جعفر صادق (علیه السلام)

    مناظره امام صادق (ع) با منكر خدا

    دركشور مصر، شخصى زندگى مى كرد به نام عبدالملك، كه چون پسرش عبدالله نامداشت، او را ابوعبدالله (پدر عبدالله ) مى خواندند، عبدالملك منكر خدابود، و اعتقاد داشت كه جهان هستى خود

    به خود آفريده شده است، اوشنيده بود كه امام شيعيان، حضرت صادق (ع ) در مدينه زندگى مى كند، بهمدينه مسافرت كرد، به اين قصد تا درباره خدايابى و خداشناسى، با امامصادق (ع )

    مناظره كند وقتى كه به مدينه رسيد و از امام صادق (ع )سراغ گرفت، به او گفتند: امام صادق (ع ) براى انجام مراسم حج به مكه رفتهاست، او به مكه رهسپار شد، كنار كعبه رفت ديد امام

    صادق (ع )مشغول طواف كعبه است، وارد صفوف طواف كنندگان گرديد، (و از روى عناد) بهامام صادق (ع ) تنه زد، امام با كمال ملايمت به او فرمود:

    نامت چيست؟

    او گفت : عبدالملك (بنده سلطان )

    امام : كنيه تو چيست؟

    عبدالملك : ابو عبدالله (پدر بنده خدا).

    امام: اين ملكى كه (يعنى اين حكم فرمائى كه ) تو بنده او هستى (چنانكه از نامتچنين فهميده مى شود) از حاكمان زمين است يا از حاكمان آسمان؟

    وانگهى (مطابق كنيه تو) پسر تو بنده خداست، بگو بدانم او بنده خداى آسمان است، يا بنده خداى زمين؟ هر پاسخى بدهى محكوم مى گردى.

    عبدالملك چيزى نگفت، هشام بن حكم، شاگرد دانشمند امام صادق (ع ) در آنجا حاضر بود، به عبدالملك گفت : چرا پاسخ امام را نمى دهى؟

    عبدالملك از سخن هشام بدش آمد، و قيافه اش درهم شد.

    امامصادق (ع ) با كمال ملايمت به عبدالملك گفت : صبر كن تا طواف من تمام شود،بعد از طواف نزد من بيا تا با هم گفتگو كنيم، هنگامى كه امام از طواف فارغشد، او نزد امام آمد و

    در برابرش نشست، گروهى از شاگردان امام (ع )] نيز حاضر بودند، آنگاه بين امام و او اين گونه مناظره شروع شد:

    آيا قبول دارى كه اين زمين زير و رو و ظاهر و باطل دارد؟

    - آرى.

    آيا زيرزمين رفته اى؟

    - نه.

    پس چه مى دانى كه در زمين چه خبر است؟ چيزى از زمين نمى دانم، ولى گمان مى كنم كه در زير زمين، چيزى وجود ندارد.

    گمان و شك، يكنوع درماندگى است، آنجا كه نمى توانى به چيزى يقين پيدا كنى،

    آنگاه امام به او فرمود: آيا به آسمان بالا رفته اى؟

    - نه.

    آيا مى دانى كه آسمان چه خبر است و چه چيزها وجود دارد؟ نه.

    عجبا!تو كه نه به مشرق رفته اى و نه به مغرب رفته اى، نه به داخل زمين فرو رفتهاى و نه به آسمان بالا رفته اى، و نه بر صفحه آسمانها عبور كرده اى تابدانى در آنجا چيست، و با

    آنهمه جهل و ناآگاهى، باز منكر مى باشى(تو كه از موجودات بالا و پائين و نظم و تدبير آنها كه حاكى از وجود خدااست، ناآگاهى، چرا منكر خدا مى باشى؟) آيا شخص عاقل به چيزى كه

    ناآگاه است، آن را انكار مى كند؟.

    - تاكنون هيچكس با من اين گونه، سخن نگفته (و مرا اين چنين در تنگناى سخن قرار نداده است ).

    بنابراينتو در اين راستا، شك دارى، كه شايد چيزهائى در بالاى آسمان و درون زمينباشد يا نباشد؟ آرى شايد چنين باشد (به اين ترتيب، منكر خدا از مرحلهانكار، به مرحله شك و ترديد رسيد).

    كسى كه آگاهى ندارد، بر كسى كه آگاهى دارد، نمى تواند برهان و دليل بياورد.

    ازمن بشنو و فراگير، ما هرگز درباره وجود خدا شك نداريم، مگر تو خورشيد وماه و شب و روز را نمى بينى كه در صفحه افق آشكار مى شوند و بناچار درمسير تعيين شده خود گردش

    كرده و سپس باز مى گردند، و آنها];ّّ درحركت در مسير خود، مجبور مى باشند،اكنون از تو مى پرسم : اگر خورشيد وماه، نيروى رفتن (و اختيار) دارند، پس چرا بر مى گردند، و اگر

    مجبور به حركت در مسير خود نيستند، پس چرا شب، روز نمى شود، و به عكس، روز شب نمى گردد؟

    به خدا سوگند، آنها در مسير و حركت خود مجبورند، و آن كسى كه آنها را مجبور كرده، از آنها فرمانرواتر و استوارتر است."

    - راست گفتى.

    بگوبدانم، آنچه شما به آن معتقديد، و گمان مى كنيد دهر (روزگار) گردانندهموجودات است، و مردم را مى برد، پس چرا دهر آنها را بر نمى گرداند، و اگربر مى گرداند، چرا نمى برد؟

    همه مجبور و ناگزيرند، چرا آسمان دربالا، و زمين در پائين قرار گرفته؟ چرا آسمان بر زمين نمى افتد؟ و چرازمين از بالاى طبقات خود فرو نمى آيد، و به آسمان نمى چسبد، و موجودات

    روى آن به هم نمى چسبند؟!.

    (وقتىكه گفتار و استدلالهاى محكم امام به اينجا رسيد، عبدالملك، از مرحله شكنيز رد شد، و به مرحله ايمان رسيد) در حضور امام صادق (ع ) ايمان آورد وگواهى به يكتائى خدا و

    حقانيت اسلام دارد و آشكارا گفت : آن خدا است كه پروردگار و حكم فرماى زمين و آسمانها است، و آنها را نگه داشته است.

    حمران،يكى از شاگردان امام كه در آنجا حاضر بود، به امام صادق (ع ) رو كرد و گفت: فدايت گردم، اگر منكران خدا به دست شما، ايمان آورده و مسلمان شدند،كافران نيز بدست پدرت (پيامبر ـ ص ) ايمان آورند.

    عبدالملك تازه مسلمان به امام عرض كرد: مرا به عنوان شاگرد، بپذير!.

    امام صادق (ع ) به هشام بن حكم (شاگرد برجسته اش ) فرمود: عبدالملك را نزد خود ببر، و احكام اسلام را به او بياموز.

    هشامكه آموزگار زبردست ايمان، براى مردم شام و مصر بود، عبدالملك را نزد خودطلبيد، و اصول عقائد و احكام اسلام را به او آموخت، تا اينكه او داراىعقيده پاك و راستين گرديد،

    به گونه اى كه امام صادق (ع ) ايمان آن مؤمن (و شيوه تعليم هشام ) را پسنديد.


  2. #2
    کاربرسایت اعتقادات آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۵-۲۲
    نوشته ها
    4,726
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 2 در 2 پست

    Re: مناظره‏های امام جعفر صادق (علیه السلام)

    مناظره ابن ابى العوجا با امام صادق (ع)(1)

    (ابنمقفع و ابن ابى العوجا، دو نفر از دانشمندان زبردست عصر امام صادق (ع )بودند، و خدا و دين را انكار مى كردند و به عنوان دهرى و منكر خدا، بامردم بحث و مناظره مى نمودند)

    در يكى از سالها، امام صادق (ع ) درمكه بود، آنها نيز در مكه كنار كعبه بودند، ابن مقفع به ابن ابى العوجا روكرد و گفت : اين مردم را مى بينى كه به طواف كعبه سرگرم هستند، هيچ يك

    ازآنها را شايسته انسانيت نمى دانم، جز آن شيخى كه در آنجا (اشاره به مكانجلوس امام صادق (ع ) كرد) نشسته است، ولى غير از او، ديگران عده اى ازاراذل و جهال و چهارپايان هستند.

    - چگونه تنها اين شيخ (امام صادق -ع -) را به عنوان انسان با كمال ياد مى كنى؟.

    براى آنكه من با او ملاقات كرده ام، وجود او را سرشار از علم و هوشمندى يافتم، ولى ديگران را چنين نيافتم.

    - بنابراين لازم است، نزد او بروم و با او مناظره كنم و سخن تو را در شأن او بيازمايم كه راست مى گويى يا نه؟.

    به نظر من اين كار را نكن، زيرا مى ترسم، در برابر او درمانده شوى، و او عقيده تو را فاسد كند.

    - نظر تو اين نيست، بلكه مى ترسى من با او بحث كنم، و با چيره شدن بر او نظر تو را در شأن و مقام او، سست كنم.

    اكنونكه چنين گمانى درباره من دارى، برخيز و نزد او برو، ولى به تو سفارش مىكنم كه حواست جمع باشد، مبادا لغزش يابى و سرافكنده شوى مهار سخن را محكمنگهدار، كاملاً مراقب

    باش تا مهار را از دست ندهى و درمانده نشوى...

    برخاستو نزد امام صادق (ع ) رفت و پس از مناظره، نزد دوستش ابن مقفع بازگشت وگفت : واى بر تواى ابن مقفع ! ما هذا ببشروان كان فى الدنيا روحانى يتجسداذا شأ ظاهراً، و يتروح

    اذا شأ باطناً فهو هذا...

    : اين شخص بالاتر از بشر است، اگر در دنيا روحى باشد و بخواهد در جسدى آشكار شود، و يا بخواهد پنهان گردد همين مرد است.

    او را چگونه يافتى؟

    -نزد او نشستم، هنگامى كه ديگران رفتند و من تنها با او ماندم، آغاز سخنكرد و به من گفت : اگر حقيقت آن باشد كه اينها (مسلمانان طواف كننده ) مىگويند، چنانكه حق هم همين است، در

    اين صورت اينها رستگارند و شمادر هلاكت هستيد، و اگر حق با شما باشد كه چنين نيست، آنگاه شما با آنها(مسلمانان ) برابر هستيد (در هر دو صورت، مسلمانان، زيان نكرده اند).

    - من به او (امام ) گفتم :خدايت رحمت كند، مگر ما چه مى گوئيم و آنها (مسلمانان ) چه مى گويند؟ سخن ما با آنها يكى است.

    فرمود:چگونه سخن شما با آنها (مسلمين ) يكى است، با اينكه آنها به خداى يكتا ومعاد و پاداش و كيفر روز قيامت، و آبادى آسمان و وجود فرشتگان، اعتقاددارند، ولى شما به هيچيك از اين

    امور، معتقد نيستيد و منكر وجود خدا مى باشيد.

    -من فرصت را بدست آورده و به او (امام ) گفتم : اگر مطلب همان است كه آنها(مسلمانان ) مى گويند و قائل به وجود خدا هستند، چه مانعى دارد كه خدا خودرا بر مخلوقش آشكار سازد، و

    آنها را به پرستش خود دعوت كند، تا همهبدون اختلاف به او ايمان آورند، چرا خدا خود را از آنها پنهان كرده و بجاىنشان دادن خود، فرستادگانش را به سوى آنها فرستاده است، اگر او خود

    بدون واسطه با مردم تماس مى گرفت، طريق ايمان آوردن مردم به او نزديكتر بود.

    او(امام ) فرمود: واى بر تو چگونه خدا بر تو پنهان گشته با اينكه قدرت خودرا در وجود تو به تو نشان داده است، قبلاً هيچ بودى، سپس پيدا شدى، كودكگشتى و بعد بزرگ شدى، و بعد از

    ناتوانى، توانمند گرديدى، سپسناتوان شدى، و پس از سلامتى، بيمار گشتى، سپس تندرست شدى، پس از خشم، شادشدى، سپس غمگين، دوستيت و سپس دشمنيت و به عكس، تصميمت پس از

    درنگ،و به عكس، اميدت بعد از نااميدى و به عكس، ياد آوريت بعد از فراموشى و بهعكس و... به همين ترتيب پشت سرهم نشانه هاى قدرت خدا را براى من شمرد، كهآنچنان در تنگنا افتادم

    كه معتقد شدم بزودى بر من چيره مى شود، برخاستم و نزد شما آمدم.

    مناظره ابن ابى العوجا با امام صادق (ع)(2)

    (عبدالكريم معروف به ابن ابى العوجا، روز ديگر به حضور امام صادق (ع ) براىمناظره آمد، ديد گروهى در مجلس آن حضرت حاضرند، نزديك امام آمد و خاموشنشست.)

    گويا آمده اى تا به بررسى بعضى از مطالبى كه بين من و شما بود بپردازى.

    - آرى به همين منظور آمده ام اى پسر پيغمبر!

    ازتو تعجب مى كنم كه خدا را انكار مى كنى، ولى گواهى مى دهى كه من پسرپيغمبر هستم و مى گويى اى پسر پيغمبر! عادت، مرا به گفتن اين كلام، وادارمى كند.

    پس چرا خاموش هستى؟

    - شكوه و جلال شما باعث مى شودكه زبانم را ياراى سخن گفتن در برابر شما نيست، من دانشمندان و سخنورانزبردست را ديده ام و با آنها هم سخن شده ام، ولى آن شكوهى كه از شما

    مرا مرعوب مى كند، از هيچ دانشمندى مرا مرعوب نكرده است.

    اينك كه تو خاموش هستى، من در سخن را مى گشايم، آنگاه به او فرمود: آيا تو مصنوع (ساخته شده ) هستى يا مصنوع نيستى؟.

    - من ساخته شده نيستم.

    بگو بدانم، اگر ساخته شده بودى، چگونه بودى؟

    -مدت طولانى سردرگريبان فرو برد و چوبى را كه در كنارش بود دست به دست مىكرد، و آنگاه (چگونگى اوصاف مصنوع را چنين بيان كرد) دراز، پهن، گود،كوتاه، با حركت، بى حركت،

    همه اينها از ويژگيهاى چيز مخلوق و ساخته شده است.

    اگربراى مصنوع (ساخته شد) صفتى غير از اين صفات را ندانى، بنابراين خودت نيزمصنوع هستى و بايد خود را نيز مصنوع بدانى، زيرا اين صفات را در وجودخودت، حادث شده مى يابى.

    - از من سؤالى كردى كه تاكنون كسى چنين سؤالى از من نكرده است و در آينده نيز كسى اين سؤال را نمى كند.

    فرضاًبدانى كه قبلاً كسى چنين پرسشى از تو نكرده، ولى از كجا مى دانى كه درآينده كسى اين سؤال را از تو نپرسد؟ وانگهى تو با اين سخنت گفتارت را نقضنمودى، زيرا تو اعتقاد دارى كه همه

    چيزاز گذشته و حال و آيندهمساوى و برابرند، بنابراين چگونه چيزى را مقدم و چيزى را مؤخر مى دانى ودر گفتارت گذشته و آينده را مى آورى.

    توضيح بيشترى بدهم. اگر تو يكهميان پر از سكه طلا داشته باشى وكسى به تو بگويد در آن هميان سكه هاى طلاوجود دارد، و تو در جواب بگوئى نه، چيزى در آن نيست، او به تو بگويد: سكهطلا

    را تعريف كن، اگر تو اوصاف سكه طلا را ندانى، مى توانى ندانسته بگويى، سكه در ميان هميان نيست.

    - نه، اگر ندانم، نمى توانم بگويم نيست.

    درازاو وسعت جهان هستى، از هميان بيشتر است، اينك مى پرسم شايد در اين جهانپهناور هستى مصنوعى باشد، زيرا تو ويژگيهاى مصنوع را از غير مصنوع نمىشناسى.

    وقتى كه سخن به اينجا رسيد، ابن ابى العوجا، درمانده و خاموش شد، بعضى از هم مسلكانش مسلمان شدند و بعضى در كفر خود باقى ماندند.

    مناظره ابن ابى العوجا با امام صادق (ع ) (3)

    روز سوم، ابن ابى العوجا تصميم گرفت به ميدان مناظره با امام صادق (ع ) بيايد و آغاز سخن كند و به مناظره ادامه دهد،

    - نزد امام (ع ) آمد و گفت : امروز مى خواهى سؤال را من مطرح كنم.

    هرچه مى خواهى بپرس.

    - به چه دليل، جهان هستى، حادث است (قبلاً نبود و بعد به وجود آمده است؟).

    هرچيز كوچك و بزرگ را تصور كنى، اگر چيزى مانندش را به آن ضميمه نمايى، آنچيز بزرگتر مى شود، همين است انتقال از حالت اول (كوچك بودن ) به حالت دوم(بزرگ شدن )

    (و معنى حادث شدن همين است ) اگر آن چيز، قديم بود(از اول بود) به صورت ديگر در نمى آمد، زيرا هر چيزى كه نابود يا متغيرشود، قابل پيدا شدن و نابودى است، بنابراين با بود شدن

    پس از نيستى، شكل حادث شد (و همين بيانگر قديم نبودن اشيا است )، و يك چيز];ّّ نمى تواند هم ازل و عدم باشد و هم حادث و قديم.

    -فرض در جريان حالت كوچكى و بزرگى در گذشته و آينده همان است كه شما تقريرنمودى، كه حاكى از حدوث جهان هستى است، ولى اگر همه چيز، به حالت كوچكىخود باقى بمانند، در

    اين صورت دليل شما بر حدوث آنها چيست؟

    محوربحث ما همين جهان موجود است كه در حال تغيير مى باشد حال اگر اين جهان رابرداريم و جهان ديگرى را تصور كنيم و مورد بحث قرار دهيم، باز جهانى نابودشده و جهان ديگرى

    به جاى آن آمده، و اين همان معنى حادث شدن است،در عين حال به فرض تو (كه هر كوچكى به حال خود باقى بماند) جواب مى دهم،مى گوئيم فرضاً هر چيزى كوچكى به حال خود باقى

    باشد، در عالم فرضصحيح است كه هر چيز كوچكى را به چيز كوچك ديگرى مانند آنها ضميمه كرد، كهبا ضميمه كردن آن، بزرگتر مى شود، و روا بودن چنين تصورى، كه همان روا

    بودن تغيير است بيانگر حادث بودن است، اى عبدالكريم ! در برابر اين سخن، ديگر سخنى نخواهى داشت.

    مرگ ناگهانى ابن ابى العوجا

    يكسال از ماجراى مناظرات ابن ابى العوجا با امام صادق (ع ) در مكه گذشت، بازسال بعد ابن ابى العوجا كنار كعبه به حضور امام صادق (ع ) آمد، يكىازشيعيان به امام عرض

    كرد: آيا ابن ابى العوجا مسلمان شده است؟

    - قلب او نسبت به اسلام، كور است، او مسلمان نمى شود.

    هنگامى كه چشم ابن ابى العوجا به چهره امام صادق (ع ) افتاد، گفت : اى آقا و مولاى من.

    - چرا اينجا آمده اى؟

    به رسم و معمول آئين وطن، به اينجا آمده ام تا ديوانگى و سرتراشى و سنگ پرانى مردم را (كه در مراسم حج انجام مى دهند) بنگرم.

    - تو هنوزبه سركشى و گمراهى خود باقى هستى؟

    ابنابى العوجا همين كه خواست سخن بگويد، امام صادق (ع ) به او فرمود: مجادلهو ستيز در مراسم حج روا نيست، آنگاه امام عبايش را تكان داد و فرمود: اگرحقيقت آن است كه ما به آن

    معتقد هستيم ـ چنانكه حقيقت همينّّ است ـدر اين صورت ما رستگاريم نه شما، و اگر حق با شما باشد ـ چنانكه چنين نيستـ و ما و هم شما رستگاريم، بنابراين ما در هر حال رستگاريم، ولى شما

    دريكى از دو صورت، در هلاكت خواهيد بود، در اين هنگام حال ابن ابى العوجامنقلب شد، و به اطرافيان خود رو كرد و گفت : در قلبم احساس درد مى كنم،مرا برگردانيد وقتى كه او را باز گرداندند، از دنيا رفت، خدا او رانيامرزد.

  3. #3
    کاربرسایت اعتقادات آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۵-۲۲
    نوشته ها
    4,726
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 2 در 2 پست

    Re: مناظره‏های امام جعفر صادق (علیه السلام)

    مناظره امام با دوگانه پرست

    (دوگانه پرستى به حضور امام صادق (ع ) آمد، و از عقيده خود دفاع مى كرد،عقيده اش اين بود كه جهان هستى داراى دو خدا است، يكى خدايى نيكيها وديگرى خداى بدى ها و...).

    امام صادق (ع ) در رد عقيده او و هرگونه دوگانه پرستى چنين فرمود: اينكه تو مى گوئى خدا دوتا است، بيرون از اين تصورات نيستند:

    1- يا هر دو نيرومند و قديم هستند.

    2- يا هر دو ناتوان هستند.

    3- يا يكى قوى، و ديگرى ناتوان است.

    پسچرا يكى از آنها ديگرى را از صحنه خارج نمى كند، تا خود به تنهايى بر جهانحكومت كند؟ (نظام واحد جهان حاكى است كه يك حاكم در جهان وجود دارد،بنابراين خدا، يك قوى مطلق است ).

    نيز بيانگر يكتائى خدا است، و گفتار ما را ثابت مى كند، زيرا همان قوى خدا است، ولى ديگرى خدا نيست به دليل ضعفى كه دارد.

    درمورد (ضعف هر دو خدا) يا آنها از جهتى با هم متفق هستند و از جهتى مختلف،در اين صورت لازم است كه بين آن دو، يك ما به الامتياز (چيزى كه يكى از آنخدايان دارد و ديگرى

    ندارد) باشد، و نيز لازم است كه آن ما بهالامتياز امرى وجودى قديم باشد، و از اول همراه آن دو خدا بوده، تا دوئيتآنها، صحيح باشد، در اين صورت سه خدا به وجود مى آيد، و به همين ترتيب

    چهار خدا و پنج خدا و بيشتر مى شود، و بايد معتقد به بى نهايت خدا شد.

    هشاممى گويد: يكى از سؤالات آن دو گانه پرست اين بود كه (بحث در مورد دوگانهپرستى را به اصل وجود خدا كشانيد) به اما صادق (ع ) گفت : دليل شما بروجود خدا چيست؟ وجود

    آنهمه ساخته ها بيانگر وجود سازنده است،چنانكه وقتى كه تو ساختمان استوار و محكم و سربر افراشته اى را ديدى، يقينپيدا مى كنى كه آن ساختمان، بنائى داشته است، گرچه تو آن بنا را نديدهباشى.

    خدا چيست؟ خدا چيزى است بر خلاف همه چيز، به عبارت ديگر ثابتكردن معنائى است، چيزى است به حقيقت چيز بودن، ولى جسم و شكل ندارد، و بههيچيك از حواس، درك نمى شود، و

    خيالها او را در نمى يابند، و گذشت زمان، او را كاهش و دگرگون نسازد.

    پاسخ به سؤالات منكر خدا

    يكىاز منكران خدا كه سؤالات پيچيده اى درباره خداشناسى در ذهن خود انباشتهبود، به حضور امام صادق (ع ) آمد و سؤالات خود را مطرح كرد، و امام بهيكايك آن پاسخ داد، به ترتيب زير:

    خدا چيست؟

    او چيزى برخلاف همه چيز است، كه گفتارم به يك معنائى بر مى گردد، او چيزى است بهحقيقت معنى چيز، نه جسم است و نه شكل، نه ديده مى شود و نه لمس مى گردد، وبا هيچيك از

    حسهاى پنچگانه (بينائى - شنوائى - چشائى - بويائى - وبساوائى ) درك نمى گردد، خاطرها به او نمى رسند، گذشت روزگار، موجب كاهش ودگرگونى او نخواهد شد.

    تو مى گوئى خدا شنوا و بينا است؟ آرى شنوااست ولى بدون عضو گوش، و بينا است بدون وسيله چشم، بلكه به ذات خود شنوا وبيناست، البته منظورم اين نيست كه او چيزى است، و ذات

    خود شنوا وبيناست، البته منظورم اين نيست كه او چيزى است، و ذات او چيز ديگر، بلكهبراى فهماندن تو اين گونه سخن گفتم، حقيقت اين است كه او با تمام ذاتش مىشنود، اما معنى كلمه

    تمام اين نيست كه او جز دارد، بلكه مى خواهممقصودم را به تو بفهمانم، برگشت سخنم اين است كه : او شنوا، بينا و دانااست بى آنكه صفاتش جداى از ذاتش باشد.

    - پس خدا چيست؟

    او ربّ (پروردگار)، معبود و الله است، اينكه مى گويم الله و رب است منظورماثبات لفظ الف، لام، ها، را و با نيست، بلكه منظور آن حقيقت و معنايى استكه آفريننده همه چيز است، و

    نامهائى مانند: الله، رحمان، رحيم، عزيز، و... اشاره به همان حقيقت است، و او است پرستيده شده بزرگ و عظيم.

    هر چيزى كه در خاطر انسان بگذرد، او مخلوق (ذهن )است، نه خالق.

    اگرسخن تو درست باشد، لازمه اش اين است كه وظيفه خداشناسى از ما ساقط شود،زيرا ما فقط به شناختن آنچه كه در ذهن مى گذرد مكلف مى باشيم، آنچه كه مادرباره خدا مى گوئيم اين

    است كه : هر چيزى كه به وسيله حواس، قابلحس باشد و در محدوده احساس ما در آيد مخلوق است (ولى حقيقت خدا قابل دركبا حواس نيست، پس او خالق است ).

    ذات پاك خدا داراى دو جهت نيست :

    1- نيستى، 2- شباهت به اشيا،

    كهشباهت از ويژگيهاى مخلوق است كه اجزايش بهم پيوسته بوده، و هماهنگى آشكاردارد، داراى پديد آورنده و آفريدگار است، كه آن آفريدگار غير از آفريده هااست و شباهت به آنها ندارد،

    وگرنه مانند آنها داراى صفات آنها مىگردد مانند: پيوستگى، هماهنگى، تغيير، نبود و بود، و انتقال از كودكى بهبزرگى، و از سياهى به سفيدى، و از نيرومندى به ناتوانى و حالات ديگر

    كه نيازى به شرح آنها نيست.

    - آيا خدا داراى ذات و خودى است؟

    آرى، جز با ذات و خودى چيزى ثابت نگردد.

    - آيا خدا چگونگى دارد؟

    نه، زيرا كيفيت و چگونگى جهت چيزى است (مثل سفيدى براى كاغذ) و او جهت ندارد، ولى بايد در خداشناسى از دو چيز دورى كنيم :

    1 تعطيل و نيستى خدا.

    2تشبيه خدا به چيزى، زيرا كسى كه ذات خدا را نفى كند، او را انكار نموده،ربوبيت او را رد كرده، و او را ابطال نموده است، و اگر كسى او را به چيزىتشبيه كند، او را موصوف به صفات

    ساخته شده كه سزاوار مقام ربوبيتنيست كرده است، بنابراين، كيفيت به اين معنى براى او درست نيست، اما توصيفاو به كيفيت به اين معنى كه او را از دو جهت تعطيل (نيستى ) وتشبيه بيرون آورد، براى خدا ثابت است.

    - آيا خدا، خودش متحمل رنج و زحمت كارها مى گردد؟

    اوبرتر از چنين نسبتى است، تحمل رنج، از صفات مخلوق است كه انجام كارها براىاو بدون رنج ميسر نيست، ولى ذات پاك خدا بالاتر از اين تصورات است، ارادهو خواستش، نافذ است، و آنچه بخواهد انجام خواهد شد.

  4. #4
    کاربرسایت اعتقادات آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۵-۲۲
    نوشته ها
    4,726
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 2 در 2 پست

    Re: مناظره‏های امام جعفر صادق (علیه السلام)

    مناظره پيرامون زهد



    روزى سفيان ثورى امام را ديدار كرد و مشاهده نمود كه آن حضرت لباسى بر تن دارد سفيد، همچون سفيده تخم مرغ.

    گفت: اين لباس، برازنده شما نيست !

    -امام فرمودند: گوش كن ! چيزى برايت مى گويم كه اگر بر حق و سنت بميرى نهبر بدعت و گمراهى، براى دنيا و آخرتت مفيد و سودمند خواهد بود. اين رابدان كه رسول الله (ص ) در

    عصرى زندگى مى كرد كه فقر و ندارى بر آنحاكم بود. اما پس از آنكه دوران فقر و تنگدستى جامعه پايان يافت و فراوانىو وفور نعمت پيش آمد، شايسته ترين اشخاص براى اين نعمتها،

    نيكوكارانندنه بدكاران، مؤمنانند نه منافقان، مسلمانانند نه كافران. پس تو چه مى گوئىاى سفيان؟! به خدا سوگند با اينكه مى بينى اينگونه لباسى نفيس و سفيدپوشيده ام، مع ذلك از آن

    روزى كه به حد تكليف رسيده ام، صبح وشامى فرا نرسيده است كه در ميان اموال و دارائى من حق خدائى بوده باشد ومن آن را به جاى خود پرداخت نكرده باشم (1).

    - روزى ديگر عده اى ازمردمان صوفى مسلك و متظاهر به زهد كه داعيه اى هم داشتند و مردم را بهمرام و مسلك خود مى خواندند و مى خواستند همه مثل آنها ظاهرى ژوليده، كثيفو

    پريشان داشته باشند، نزد امام صادق (ع ) آمدند و گفتند : دوستما نتوانست با شما حرف بزند و دلايل آماده نبود و نتوانست مطرح سازد. (2)

    اكنون دلايل خود را مطرح كنيد.

    - دلايل ما از خود قرآن است.

    بسيار خوب، بيان كنيد كه آيه هاى قرآن شايسته ترين چيزى است كه ما بايد آن را پيروى كنيم و برنامه عمل خود قرار دهيم.

    - خداوند تبارك و تعالى درباره قومى از ياران پيامبر چنين مى گويد:

    (3)"ويوثرون على أنفسهم ولو كان بهم خصاصة و من يوق شحّ نفسَه فاولئك همالمفلحون"(آنان بر نفس خود ايثار مى كنند و هر چند كه خود فقير و نادارند(ديگران را مقدم مى دارند). و

    كسانى كه جلوى طمع و حرص نفس خويش را مى گيرند، اينان رستگارند).

    و در جاى ديگر فرمود:

    "و يطعمون الطعام على حبّه مسكينا و يتيماً و اسيراً..." (4)

    آنان طعام و خوراكى را با اينكه به آن علاقمند هستند و نياز دارند، به فقير، يتيم و اسير مى بخشند.

    همين دو آيه به عنوان دليل مسلك ما كافى است.

    يكىديگر از آنان كه در گوشه اى نشسته بود، معترضانه به امام گفت : ما مىبينيم شما به خوددارى از طعامهاى پاكيزه دعوت مى كنيد، مع ذلك به مردمدستور مى دهيد از دارائيشان

    بيرون روند، تا خود شما از آنها لذت ببريد و بهره مند گرديد(5).

    -اين حرفهاى بى فايده را كنار بگذاريد و به من بگوئيد ببينم شناخت شما نسبتبه قرآن چگونه است؟ آيا ناسخ و منسوخ و محكم و متشابه آن را كه تمامگمراهيها و تباهيها در ميان امت

    مسلمان از همين نقطه آغاز مى شود، مى دانيد؟

    قسمتى را آرى و نه همه را.

    - گرفتارى شما از همين جا شروع مى شود( كه ناسخ و منسوخ و محكم و متشابه قرآن را نمى فهميد) و احاديث رسول خدا هم همينطور هستند.

    اينكهگفتيد خداوند برخى ياران پيامبر را ستوده و از عملكرد نيكويشان ما را خبرداده است، كار آنان وقتى بوده كه نهى و منعى از آن نبوده وپاداشى هم ازاين نوع ايثار (6) مى بردند.

    بعد خداوند (جلّ و عزّ) فرمانى برخلاففرمان اول صادر كرد. پس اين فرمان، آن اولى را از بين برد و اين فرمان دوملطف و رحمتى بود از سوى خداوند در حق مؤمنان تا خود و خانواده

    وعيالشان به ضرر و زحمت نيفتند و در خانواده ها به بچه هاى كوچك، پيرمردانو پيرزنان ستم نشود كه آنان حوصله و تحمل گرسنگى را ندارند(و از طريقزهدنان آورشان صدمه و آسيب نبينند).

    اگر من كه فقط يك قرص ناندارم، ايثار كرده و آن را به ديگرى بدهم پس فرزندان من چه بخورند؟ آياآنها از بين بروند و هلاك شوند؟ لذا رسول خدا فرمود:پنج عدد خرما، گردهنان، دينار و يا

    درهمى كه انسان دارد و مى خواهد خرج كند بهترينمورد، خرج و انفاق بر پدر و مادر است، بعد اهل و عيال خود آدمى و در مرحلهسوم براى خويشاوندان فقير و نزديك و بعد براى

    همسايگان نادار و محتاج و در پنجمين مرحله كه پائين ترين درجه و كم ثواب ترين همه است، خرج در راه خدا (بطور كلى ) مى باشد.

    روزىپيامبر درباره يكى از انصار كه به هنگام مرگ، همه دارائى اش را كه منحصربه پنج يا شش برده بوده آزاد كرده و كودكان خردسال هم از خود باقى گذاشتهبود، فرمود: اگر مرا

    از اين جريان آگاه مى ساختيد نمى گذاشتم اورا در كنار مسلمانان دفن كنيد كه او با اين كارش بچه هاى گدا وسائل به كفاز خود باقى گذاشته و رفته است.

    - پدرم حديث كرد كه رسول خدا مىفرمود: در خرج و انفاق، اول بايد از اهل و عيال شروع كنى، سپس هر كسىنزديكتر باشد، اولويت با اوست و اين سخن قرآن است و مطلبى است

    كه برخلاف پندار شما از سوى خداوند عزيز و حكيم مقرر گشته است :

    (7)"والّذيناذا انفقوا لم يُسرِفوا و لمَ يْقتروا و كان بين ذلك قواماً" (آنان كه بههنگام انفاق اسراف نمى كنند و سخت هم نمى گير ند، بلكه روشى ميانه دارند.)خداوند عمل كسانى را كه

    اصلاً چيزى براى خود باقى نمى گذارند و همهچيز را به ديگران مى بخشند و باصطلاح شما ايثار مى كنند، اسراف ناميده ودر بيش از يك جا فرموده : <ان الله لا يحب

    المسرفين > (8)خداى تعالى مؤمنان را از اسراف و زياده روى در خرج و انفاق نهى نمود،چنانكه از سختگيرى و امساك نيز منع فرمود، اما به روش ميانه فرمان داد،يعنى انسان

    نبايد همه آنچه را كه دارد خرج و يا انفاق كند، آنگاهاز خدا بخواهد كه به وى روزى دهد كه چنين دعائى مستجاب شدنى نيست، به علتحديثى كه از رسول خدا به ما رسيده است كه فرمود:

    - <دعاى چندصنف و گروه از امت من مستجاب نمى شود: مردى كه پدر و مادرش را نفرين كند وعليه آنها دعا نمايد، مردى كه بدهكارش را كه از پرداخت بدهى خوددارى مىكند و

    يا منكر مى شود، نفرين كند، در حاليكه مى توانست نوشته اىاز او بگيرد و يا شاهدى اقامه كند، مردى كه زنش را نفرين كند، چون خداوندراه خلاصى گذاشته و طلاق را حلال دانسته و او

    مى تواند بدين وسيلهخود را رها سازد، مردى كه در خانه اش مى نشيند و بدون اينكه حركتى كند وبيرون رود و به جستجو بپردازد، از خدا روزى بطلبد كه خداوند جل جلالهفرمايد: اى

    بنده من ! آيا تو راهى براى جستجوى روزى ندارى و منتن سالم به تو ندادم كه مى توانى در روى زمين حركت كنى و تلاش و كوششنمائى كه در اين صورت پيش من معذور بودى كه

    به فرمان من رفتى؟ وبراى اينكه بارى بر دوش خانواده ات نباشى، اگر خواستم برايت روزى مى دهم واگر خواستم از دادن روزى امساك مى كنم، ولى به هر حال تو معذور نيستى كهتلاش

    نكنى، و مردى كه خداوند به او روزى فراوان و مال كلان دادهاست، اما همه را بى رويه خرج كند و بعد رو به خدا نموده و گويد:پروردگارا! به من روزى بده، كه خداوند در جواب گويد:

    آيا من به توروزى گسترده ندادم؟ چرا با اقتصاد و تدبير خرج نكردى و آنگونه كه فرمانداده بودم، عمل ننمودى؟ چرا اسراف كردى؟ مگر من تو را از اسراف و ولخرجىمنع نكرده بودم؟، و

    بالاخره مردى كه درباره قطع رحم و خويشاوندان نزديكش دعا كند كه اين دعا هم مستجاب نخواهد شد>.

    خداوندبه پيامبرش ياد داد كه چگونه انفاق و خرج كند، بدين ترتيب كه روزى پيامبرهفت مثقال طلا داشت و دوست نداشت كه بخوابد و آن را انفاق و خرج ننمايد،لذا شبانه آن را صدقه

    داد. صبح كه شد چيزى براى خود نداشت.

    اتفاقاًمرد بينوائى از او كمك خواست، ولى پيامبر چيزى نداشت كه به او بدهد گداپيامبر را ملامت كرد و پيامبر از اين جريان غمگين شد كه چرا چيزى ندارد كهبه او بدهد، زيرا كه پيامبر

    بسيار دلنازك و مهربان بود. در اينجا خداوند رسولش را ادب فرمود و چنين دستور داد:

    "ولاتَجعلْ يَدك مَغلُولةً الى عُنقكَ ولاَ تبسطها كلَّ البسطِ فَتقُعدَمَلوماً مَحسورا"(9) (دستت را به گردن مبند (زياد ممسك مباش ) و آن رازياد هم نگشا (ولخرجى نكن )! پس در نتيجه ملامت

    شده، حسرت خورده واز مال بيرون آمده مى نشينى.) خداوند مى خواهد به رسول خويش بفرمايد كهگاهى مردم از تو چيزى مى خواهند و تو را در ندادن معذور نمى دانند اگر همهآنچه را

    كه دارى يكجا خرج كنى و از دارائى بيرون آئى حسرت مى خورى.اينها احاديثى است كه قرآن صحت آنها را تأييد مى كند، قرآن هم كه موردتصديق مؤمنان و مردان خدائى است....(10)

    - پس از او مى دانيد كه سلمان و ابوذر داراى چه فضيلت و ارزشى در اسلام هستند كه رضوان خدا بر ايشان باد.

    روشزندگى سلمان چنان بوده است كه وقتى سهم خود را از بيت المال مى گرفت هزينهسالانه اش را كنار مى گذاشت تا سال بعد فرا رسد و دوباره سهم خود را بگيرد.

    عده اى به سلمان اعتراض كردند كه تو با اين زهدى كه دارى، چرا چنين مى كنى؟ تو از كجا مى دانى؟ شايد امروز يا فردا بميرى !

    اودر پاسخ گفت : چرا شما اميدى براى زنده ماندن من نداريد، همچنانكه بيمداريد كه من بميرم؟ اى بى خبران ! نمى دانيد كه نفس انسانى در صورت عدمتأمين معيشتش مضطرب و

    نگران مى شود، اما وقتى كه هزينه زندگى اش تأمين باشد، آرامش پيدا مى كند؟

    اماابوذر، او چندين بچه شتر و بره گوسفند داشت. شير آنها را مى دوشيد و موقعىكه خانواده اش هوس گوشت مى كردند، از آنها سر مى بريد. و نيز هنگامى كهمهمانى به او مى رسيد و

    يا از همشهريانش كسانى احتياج به گوشتپيدا مى كردند، شترى نحر مى كرد و گوشت آن را تقسيم مى نمود و خود هم سهمىبه اندازه ديگران نه كم و نه زياد بر مى داشت. پس چه كسى از

    اينهازاهدتر است؟ اينان كسانى هستند كه رسول الله درباره شان آنگونه تعريف كردهاست، مع ذلك آنان در زندگى خود روزى نبوده كه مالك هيچ چيز نباشند. آياشما مى گوئيد مردم لوازم

    زندگى خود را دور بريزند و ديگران را در استفاده از]،< آنها بر خود و خانواده شان مقدم بدارند؟

    -اى جماعت صوفى ! شنيدم پدرم به روايت از پدرانش از رسول خدا فرمود:<آنگونه كه من از وضع مؤمن در شگفت مى مانم، از هيچ چيز ديگر تعجب نمىكنم : او اگر در دنيا با قيچى

    قطعه قطعه شود، آن را براى خود خيرمى داند و اگر مالك همه آنچه ميان مشرق و مغرب است باشد، آن را نيز براىخود خير و صلاح مى داند. به هر حال، هر چه خداوند برايش بخواهد او

    آن را براى خود خير و صلاح مى داند>.

    -اى كاش مى دانستم آيا همين اندازه صحبت براى شما كافى است يا بيشتر توضيحدهم؟! آيا نمى دانيد كه خداوند عزوجل در امر جهاد، نخست هر يكنفر مؤمن رابا ده نفر كافر برابر دانسته

    و واجب كرده بود كه يك مؤمن به تنهائىدر برابر ده تن كافر بايستد و پيكار كند و اگر به آنها پشت كند و فرارنمايد، مستحق آتش مى شود؟ سپس خداوند در حق مؤمنان لطف كرد و به جاى

    ده مرد، دو مرد منظور فرمود.

    - پس دو مرد، ده مرد را نسخ نمود و آن تخفيفى بود از سوى خداوند عزوجل در حق مؤمنان.

    زمانىكه مسلمانان از مكه به مدينه هجرت كردند آنان در ابتداى ورود به مدينه هيچچيز نداشتند، نه مسكن و پناهگاهى و نه خورد و خوراكى. لذا ايثار براىانصار يك تكليف ضرورى و لازم

    بود تا اينكه كم كم مهاجرين خود را جستند و وضع زندگيشان نسبتاً سامان يافت.

    - در اين موقع بود كه حكم ايثار با فرمان ميانه روى در انفاق نسخ گرديد.

    (امامصادق (ع ) لزوم جهاد يك مؤمن را با ده كافر در بدو امر كه مسلمانان اندكبودند و نسخ آن را با لزوم جهاد و پيكار با دو مرد كه تخفيفى بود دربارهمؤمنان، به عنوان مثال مطرح فرموده است.)

    - به من بگوئيد ببينم حكمقاضيان خود را در اينكه نفقه زن را بر شوهر واجب مى دانند، اما شوهر مىگويد من زاهد هستم و چيزى ندارم، حكم عادلانه مى دانيد يا ظالمانه؟ اگر آنقضاوت

    را، قضاوت جور بدانيد و حكمشان را هم حكمى ظالمانه تلقىكنيد، مردم خود شما را ظالم و ستمگر مى شناسند و اگر آن قضات را جائرندانيد و حكمشان را عادلانه بدانيد، حرف خود را نقض

    كرده ايد كه هرانسانى لازم است هزينه زندگى خود و خانواده اش را داشته باشد. و همچنيناين قضاوت وصيت و احسان انسان را در بيش از يك سوم مالش مردود مى دانند.

    -به من بگوئيد ببينم اگر مردم، زاهد پيشه باشند به آن معنى كه شما مىپنداريد، پس اين همه كفاره ها، نذورات و زكات طلا و نقره و خرما و كشمش وديگر چيزهائى را كه به عنوان

    زكات واجب مى شود، مانند شتر، گاو وگوسفند چه كسانى بگيرند؟ (مگر نه اين است كه برداشت شما از زهد آن است كهانسان گرسنه بماند و برهنه و كثيف زندگى كند؟) چون به نظر

    شما، هيچكس نمى تواند مال دنيا را براى خود داشته باشد و هر چند كه خود نيازمند و فقير باشد، بايد آنرا به ديگرى دهد.

    -پس چه مسلك بدى داريد شما! و چقدر نسبت به قرآن و سنت و احاديث رسول خداكه مورد تصديق قرآنند اما شما روى ندانم كارى آنها را مردود مى دانيد،جاهليد! شما در آيه هاى غريب

    قرآن و در ناسخ و منسوخ و محكم و متشابه و امر و نهى آن دقت نمى كنيد و به آنها توجه نداريد.

    -به من بگوئيد ببينم سليمان بن داود را چگونه مى شناسيد؟ او از خدا براىخود سلطنت خواست، سلطنتى كه پس از او شايسته براى هيچكس نباشد. (11)

    وخداوند هم به او چنين حكومت و سلطنتى را داد و او حق مى گفت و به حقيقتعمل مى كرد و ما مى بينيم خداوند اين تقاضا و اين زندگى را براى او عيبنگرفت و براى هيچ مؤمنى هم

    آن را عيب و ننگ نمى داند. قبل ازسليمان، پدر او داود را در نظر بگيريد كه چه حكومت، قدرت و سلطنت محكمىداشت. و همچنين يوسف كه به پادشاه مصر گفت : مرا خزانه دار خود

    قراربده كه من مردى امين و دانا هستم. و قدرت او چنان گسترش يافت كه تمام كشورمصر را تا سرزمين يمن فرا گرفت و همه در سالهاى خشكى و قحطى، از او طعاممى گرفتند. او نيز

    حق مى گفت و حق عمل مى كرد و كسى را نمى شناسيم كه اين زندگى را براى او ننگ و عار بداند.

    پساى مدعيان زهد و تصوف ! از آداب الهى و اصول تربيتى خدائى درباره مؤمنان،ادب آموزيد و به امر و نهى خدا بسنده كنيد و امور مشتبه را رها نمائيد وعلم چيزى را كه نمى دانيد

    به اهل آن واگذاريد كه در پيشگاه خداتبارك و تعالى معذور خواهيد بود و پاداش هم خواهيد برد و درصدد دانستنناسخ و منسوخ و محكم و متشابه قرآن باشيد و حلال را از حرام بازشناسيد

    كهآن، شما را به خداوند نزديكتر مى كند و شما را از جهل و نادانى دور مىسازد و جهالت را به اهل آن واگذاريد كه جاهل در جهان كم نيست. اين اهل علمو دانشند كه اندكند و خداوند

    فرمود: <فَوقَ كلّ ذِى علمٍ عَليٌم >. (12)

  5. #5
    کاربرسایت اعتقادات آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۵-۲۲
    نوشته ها
    4,726
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 2 در 2 پست

    Re: مناظره‏های امام جعفر صادق (علیه السلام)

    مناظره در مورد صدقه و احسان



    بدونترديد بسيارى از مردم به سبب جهل و نادانى و خود بزرگ بينى گمراه كننده،به زمين مى خورند و اگر اينگونه اشخاص به فكر و انديشه خود اكتفا كنند واز مراجعه به اهل دانش

    راستين خوددارى نمايند هميشه در بيابانبيكران نادانى سرگردان بوده و خواهند پنداشت كه داناى شريعت هستند. و چهكسى مى تواند راهنماى اين قبيل افراد باشد، جز آن كسى كه عالم به

    شريعت الهى است، همانطور كه نازل گشته است؟

    بهعنوان نمونه، مناظره اى را كه ميان امام صادق (ع ) از يك سو و يك نادانمدعى علم و دانش از سوى ديگر، درباره صدقه رخ داده، از زبان خود امام مىشنويم :

    يك نمونه بارز پيرو هواى نفس و خودخواه و متكبر، شخصى استكه من شنيده بودم مردمان عامى و سطحى او را خيلى بزرگ مى دارند و من همتمايل پيدا كرده بودم كه او را ببينم، طوريكه او مرا نشناسد.

    روزى مشاهده كردم كه عده اى از همان مردمان قشرى و سطحى اطراف او راگرفته اند و او با رفتار فريبكارانه اش مردم را سرگرم كرده است.

    بالاخرهاز مردم جدا شد و راهش را در پيش گرفت و من هم به دنبال او راه افتادم وبا چشم خود ديدم كه او به يك مغازه نانوائى رسيد و با تردستى خاصى دو عددنان ازدكان نانوا دزديد.

    من از مشاهده اين وضع، بسيار در شگفتشدم و در دل خويش گفتم : شايد معامله كرد و پول داد و خريد. اما سپس گفتم: اگر پول مى داد و مى خريد، پس چه حاجت داشت كه نان

    را دزدكىبردارد؟ باز او را دنبال كردم، تا به يك مغازه انار فروشى رسيد. آنجا نيزاين چشم و آن چشم كرد و دو تا انار سرقت نمود. باز در تعجب فرو رفتم. امادر دل گفتم : شايد خريد

    كرد و پول پرداخت. و بعد به نظرم رسيد كهاگر چنين بود، چه نيازى به دزدى داشت؟ باز او را تعقيب نمودم. به بيمارىرسيد; دو عدد نان و دو تا انار را جلوى او گذاشت.

    من جلو آمدم و پرسيدم : اين چه كارهائى بود كه تو انجام دادى.

    گفت : شايد تو جعفر بن محمد هستى؟ گفتم : بلى.

    گفت : آن اصل و نسب براى تو چه سودى دارد كه نادان هستى؟ (العياذبالله ).

    گفتم: به چه چيزجاهل و نادان هستم؟ گفت : سخن خدا را كه فرمود: <مَن جاءَبالحَسنه فِله عشرُ امثالِها و من جاءَ بالسّية فِلا يجزى الاّ مثلَها>(1) (هر كس يك حسنه و كار نيك انجام

    دهد، براى او ده برابر پاداش هست و هر كس كار بدى بجا آورد، جز به همان اندازه كيفر نشود.)

    اينكهديدى من دو عدد نان دزديدم، دو گناه بيش نكردم و بعد كه دو تا انار سرقتنمودم، دو گناه بر گناهان او افزوده شد; پس اين مى شود چهار گناه. و چونهر يك از نانها و انارها را احسان

    كردم و صدقه دادم، چهل ثواب به دست آوردم. پس، از اين چهل ثواب، چهارگناه كسر مى شود، براى من سى و شش ثواب باقى مى ماند!

    گفتم: مادرت به عزايت نشيند! تو از كتاب خدا بى خبر هستى. آيا نشنيده اى كهخداى تعالى گويد: <اِنّما يتقبلُ اللّه مِنَ المتّقين > (2) (جز ايننيست كه خداوند از پرهيزگاران

    مى پذيرد.) پس تو كه دو عدد ناندزديدى، دو گناه كردى و دو انار هم كه سرقت كردى گناهان تو شد چهار تا وموقعى هم كه آنها را به صاحبانشان برنگرداندى و بدون اجازه مالك آنها

    بهديگران بخشيدى، بر چهار گناه قبلى چهار گناه ديگر افزودى، نه اينكه چهلحسنه و ثواب به دست آوردى ! او را كه همچنان به سخنان من گوش مى داد و مرانظاره مى كرد به حال

    خود گذاشتم و راهم را در پيش گرفتم.

    آنگاهامام فرمود: با اين تأويلات زشت و ناخوشايند است كه عده اى گمراه مى شوندو گمراه مى كنند.(3) و چقدر اينگونه تأويلات جاهلانه در ميان مردم فراواناست و تعجب هم نيست پس

    از آنكه آنان خواستند به جاى چشمه هاى زلال آب، از سراب سيراب شوند.

    واين بود گوهرهاى بسيار ارزنده اى از مناظرات و بحثهاى حضرت امام جعفر صادق(ع ) با افرادى كه از ره هدايت روى بگردانيده و از طريق حق منحرف گشته اندو تازه آنچه ذكر

    شد، نمونه كوچكى بود از اقيانوس بيكران زندگى علمى امام در مقام استدلال و احتجاج.

    -----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
    منبع:

    کتاب "صفحاتى از زندگانى امام جعفر صادق". محمد حسين مظفر

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •